به نام مهربان بی‌همتا

نمیدونم از کجا باید شروع کنم!

اصلا اینجور چیزها را میشه نوشت یا نه؟

دیروز با یکی از دوستان رفته بودم شهید آباد. دلتنگ بودم اساسی. خیلی وقت بود که سر نزده بودم بهشون. به شهید بادروج که دیروز سالگردش بود،

به آقا محمود پور رکنی که دوسال پیش فقط یه تیکه استخوان ازش برگشت و یه قرآن که بچه های تفحص میگفتن توی جیب پیراهنش بوده و بعد از اینهمه سال هنوز سالم مونده، به آقا سید، به سردار صفویان، به شهید فرج الهی، به محمدرضا خوشکام،

به شهید نوروزی که هنوز که هنوزه مزارش خالیه، به همه شون...

اما دیروز طلبیدن و رفتم دیدنشون

مادر شهیدی اونجا بود که بین 5 تا از قبرها نشسته بود رفتیم جلو و سلام کردیم، خودشون شروع به صحبت کردن. از شهداشون گفتن، گفتن که اینا پسرام هستن، اینم پدرشونه، این پسر عمه شونه...

طاقت نیاوردیم، تاب نمی آوردیم نگاه این مادر رو، سرمونو انداخته بودیم پایین، ازشون خواستیم که برای ما دعا کنن، دوستم پرسید که میشه از خصوصیات این شهدا برای ما بگین؟

و ایشون فقط یه جمله گفت و دل مارو آتیش زد. گفتن که این شهدا خوب بودن، اگه خوب نبودن که نمیرفتن...

بعد از ما خواستن که یه حرفی از ایشون رو نقل قول کنیم به شما:

ایشون گفتن که ادامه راه شهدا یعنی حجاب ما. گفتن من دیگه پیر شدم هرچی به این جوونا میگم گوش نمیدن. شما بهشون بگین، شما جوونید و حرف شما تاثیرش بهتره، گفتن که سفارش کنیم به حجاب...

پ.ن:

غیبت طولانی شده آقا. دلمون تنگه براتون. به خاطر مادران شهدا هم که شده بیا...