به نام مهربان بی هم تا

رفته بودم زیارت امام رضا(ع). توی صحن حرم بودم که چشمم به یه دختری افتاد که اونم به من خیره شده بود. وقتی دید من دارم نگاش میکنم راهشو کشید و رفت. منم ناخودآگاه دنبالش میرفتم. اون دختر هم مث اینکه نماینده شیطان باشه هر چند قدمی که برمیداشت به پشت سرش نگاه میکرد و وقتی میدید که من هنوز دنبالش میرم لبخند میزد و به راهش ادامه میداد. همینطور دنبالش رفتم تا اینکه یهو سرمو بالا آوردم و دیدم که دقیقا روبه روی ورودی حرم ایستادم. تازه همونجا بود که فهمیدم داشتم چیکار میکردم. خجالت کشیدم برم زیارت. برگشتم خونه. خیلی ناراحت بودم. روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم.

توی خواب دیدم که رفتم حرم برای زیارت. دیدم که امام رضا(ع) نشسته بودن. من جلو رفتم... یه سیلی به صورت امام زدم... جلوتر رفتم و لگدی به پهلوی...

***

پیکر پاره پاره ای درون گودال قتلگاه افتاده بود...

یزیدیان دور گودال جمع شده بودند. یکی با تیر به پیکر میزد... یکی با نیزه.. یکی با...

خودش را بین آنها دید. نیزه را بالا برد... از دور صدای شیون زنی برخاست...

***

هر گناه نیزه ایست که قلب حسین را نشانه رفته است

***

اینارو هم ببینین:

http://sms88sms.persianblog.ir/post/1040/

http://www.sms88sms.persianblog.ir/