به نام مهربان بی هم‌تا

توی نماشگاه دفاع مقدس بودیم... خستگی همه رو کلافه کرده بود

نمایشگاه رو باید تا شب آماده میکردیم برای بازدید و هنوز کلی کار مونده بود.

تا اینکه با اون چشمای آرامش بخش و پرهای سفید قشنگت اومدی...

 

نمیدونم کی بودی.. برای من که بوی مزار خالی عبدالحسین رو میدادی.. برای رفیقم بوی برادراشو میدادی.. برای اون یکی بوی عموی شهیدش..

اما... ممنون که اومدی، خستگیمون با دیدنت پرید...

*

یا علی مددنا