یا لطیف

از اتوبوس پیاده شده ایم و همراه خواهرم مسیر ایستگاه تا خونه رو طی میکنیم. ساعت 21:20 شنبه شب.

مثل همیشه توی آسمون دنبال ماه  میگردم. مخصوصا امشب که ماه از شبای دیگه خوشکلتر و پر نورتره...

خواهرم میگه: بچه که بودی یه شب نی نی خوابت رو گذاشتم تو حیاط تا اونجا راحت بخوابی...اما  همچین که ماه رو دیدی کلی آغون گفتی و ذوق کردی و دست زدی!! نتیجه اش هم این شد که مامان کلی منو دعوا کرد که چرا تو رو جلوی ماه گذاشتم! آخه قدیمی ها اعتقاد داشتن که بچه رو نباید جلوی آسمون و ماه گذاشت. چون بچه ماه رو که ببینه انقد از ماه خوشش میاد که موجب جنونش میشه!!!

 

از این اعتقاد عجیب خنده ام میگیره اما پیش خودم فکر میکنم چرا از بچگی عاشق ماه بودم؟ یعنی اون وقتا هم چهره تو رو تو ماه می دیدم؟ یعنی از همون موقع دلتنگ تو بودم؟

بی خود نیست که همیشه عین پیرزنا وقتی که ماه رو میبینم بلند بلند سبحان الله میگم! بس که چهره تو رو توی ماه دیدم دارم خل میشم.

دیگه بسه... برگرد... بیا :(

بیست سال چشم انتظاری خیلی سخته